هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

گل دسته مامانی و اداره مامانی

اینجا اداره مامانه جایی که هلیا خانوم  تو سالنش با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت بدو بدو می کنه و منم دنبالش     اینجا جایی که ساعات پایانی اداره منتظر می شیم تا خروج بزنیم و بند دل مامانی پشت این استند  قایم می شه و دالی بازی می کنه گاهی میبرمش حیاط اداره یه کم ویتامین دی کسب بکنه هلیا خانوم عاشق سوراخ فاضلابه اینجا هم یکی پیدا کرده رو دیوار ساختمان  اداره گنجشکا لونه کردن بند دل مامانی داره به اونا نگاه می کنه اینجا مهد عسل منه       ۲۲ تیر ی...
30 تير 1391

جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد

۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر  از شهر ما تا اونجا  ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری  که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو  تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت   شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده...
17 تير 1391
1